تبليغاتX
دلدادگان

دلدادگان

عاشقان دل سوخته

لحظه دیدار نزدیک است

لحظه دیدار نزدیک است

 

بهارها پیمودیم ٬ پاییزها گذراندیم

 نشستیم و گفتیم ٬ خندیدیم و گریستیم ٬ به ابتدا نگاه کردیم ٬ از انتها گریختیم ٬ غافل از اینکه   

انتها ایستاده است و خود به سوی آن شتابانیم .

غرق گناه شدیم ٬ حتی با نگاه ٬ محو نگاه شدیم ٬ حتی با گناه .

 دنبال نان دویدیم حتی به نرخ جان ٬ به جان خویش چسبیدیم ٬ حتی با عبور از روی نان .

 زمزمه کردیم حدیث دل با خدای خویش در ظهور طوفان ٬ به فراموشی سپردیم عهدخویش

باخدای خود در غروب غم.

 به نظاره نشستیم تنهایی خدا را و لیک بی تفاوت روی گرداندیم.

 زانوی غم بغل گرفتیم و اشکهای خود را روانه ساختیم ٬ نگاهمان کردو خندید و خنده را به

لبهایمان نشاند.

 

آری لحظه دیدار نزدیک است

 

به کدامین ره قدم گذاشتیم ٬ دل به کدامین دم دادیم . وقتی که می دانستیم باید گذاشت وگذشت.

 وقتی که می دانیم باید ندیده ها را دید.پس چشم به واقعیت گشاییم ٬ ببینیم و دل مبندیم.

 همین است

 

لحظه دیدار نزدیک است

 

چشم به فردا دوزیم...

آینده در نگاه هاست... دیدگانت را بگشای٬ ببین که نگاهت می کنم٬

 آری صدای معبود است

 پس نگاهش می کنم ٬ نه...!!! حسش می کنم با تمام وجود٬ نوازشش می کنم  از صمیم قلب.

 

لحظه دیدار نزدیک است

 آری باز می گویم ٬ لحظه دیدار نزدیک است٬ مرا می خواند به سوی خویش٬

استجابتش می کنم.

دیگراوست که مانند همیشه سرنوشت در دستانش جای دارد.

 

خداوندا

تنها تورا می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.

 

۲۳

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 12:9  توسط علی قنبری-شوشتر  | 

یک بستنی ساده

پسر بچه‌ای وارد یک بستنی‌فروشی شد و پشت

میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه‌ای چند است؟"

پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش

 را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد.

بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟"

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار

 میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت

پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکه‌هایش

 را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده".

 پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود

رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را

 به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت

 بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار

ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج‌ سنتی و پنچ

سکه یک ‌سنتی گذاشته شده بود برای انعام

 پیشخدمت

 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود

زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 0:43  توسط علی قنبری-شوشتر  | 

در جستجوی خدا

 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

 

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

 

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و  تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

 

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

 

اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 1:56  توسط علی قنبری-شوشتر  | 

روی در روی سیاهی

و این هم شعری که نیمه تموم بود
روی در روی سیاهی

           

                                ایستاده ـ راست

 

یکه و تنهاــ تمام شب

 

در کلامش ــ نور

 

بر زبان ــآتش

 

بر لبش ـ فریاد :

 

شمع.

 

شعله افزون می کندگر سر به تیغش برزنند!

 

تیرگی گم می شود گر شمع ها روشن کنند !

 

راست ــ همچون شمع ــ خواهد ایستاد آیا

 

روی در روی سیاهی

 

یک تن از این جمع ؟

 

استاد فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 1:30  توسط علی قنبری-شوشتر 

روی در روی سیاهی

سلام دوستان مدتی به خاطر یه سری مشکلات نتونستم در کنارتون باشم حالا بازم اومدم وبا دست پر

یه قسمتی از شعر یکی از شاعران خوبمون میزارم شما بر اساس سلیقه و هنر خود تکمیلش کنید...

 

روی در روی سیاهی

 

ایستاده ، راست

 

یکه وتنها، تمام شب

 

در کلامش ، نور

 

بر زبانش، آتش

...

بقیه اش با شما عزیزان

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 0:29  توسط علی قنبری-شوشتر  | 

مصاحبه ای با خدا

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

 

خدا پرسید

تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

 

من در پاسخش گفتم

اگروقت دارید!

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است

پرسیدم:

چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد!

خداپاسخ داد

کودکی شان ،

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ، عجله دارند که بزرگ شوند،بعد دوباره بعد از مدت ها آرزو

می کنند که کودک شوند...

اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،

بعد ثروتشان را از دست می دهند تا به سلامتی شان را بدست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند، وحال را فراموش می کنند نه در حال به سر می برند نه درآینده به

گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

گرمی دستان خدا ر در دستم حس کردم.

هر دو سکوت کردیم.

من پرسیدم

دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟

او گفت:

بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری  که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که فقط چندثانیه طول می کشدکه زخمهای عمیق در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند

ولی زمان زیادی می خواهد تا آن زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد

بلکه کسی است که به کمترین ه رضایت می دهد

بیاموزند آدمهایی هستند که دوستشان دارند

فقط نمی توانند احساساتشان را بروز دهند

بیاموزند دونفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند

ولی آن را متفاوت می بینند

بیاموزند که کافی نیست فقط یکدیگر را ببخشند

بلکه باید خود را نیز ببخشند

وبا تمام اینها نیز بدانند که من

همیشه با آنها هستم

دوستشان دارم

از دور مراقبشان هستم.

 

شفق . آبی . ۲۳

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 2:21  توسط علی قنبری-شوشتر  | 

امروز سالگرد عروج ملکوتی اسطوره بی بدیل موسیقی بختیاری ست

ناخوآگاه دیدگانم رو به آسمان می رود

کجایی کوگ تاراز...

حالا این شعرش رو برای خودش می خونیم:

 مُو تيام تَش ايزَنِه سي ديدن تو

زِنده مَندُم به خدا با ديدن تو

چه خووه بياي زِ رَه وا با سِفيده

ايزَنِه افتَو وا با رَسيدنِِ تو

واي ديمَه …  واي ديمَه ! ايخُوم دُونگُل يِكيمَه

نه تَرُم بَنگِت كُنُم … نه خُوت ايايي

حالا باور ايكُنُم …  كه بي وفايي

آخه تا كِي چينُو با تِهنا بِمَهنيم

نَدونُم چه ديديِه  … زِ اي جدائي ؟؟؟

چَن تَرُم بَنگِت كُنُم ؟ خوت دي وُري بِيَاو

آخه تا كِي دير زِ يك … چي مَه و افتَو

 چه خووِه اُوِيدِنِت اگر بيايي !!!

توشمالون كار ايكُنِن  … هَف روز و هَف شَو

 

کوگ تاراز دیگر نمی خواند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 2:45  توسط علی قنبری-شوشتر  | 

بهترین ها

سلام

تمام این بهترین ها رو جواب بدین

۱ـ بهترین گل:

۲ـ بهترین غذا:

۳ـ بهترین رنگ:

۴ـ بهترین شهر:

۵ـ بهترین کشور:

۶ـ بهترین دوست:

۷ـ بهترین هدیه:

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 1:31  توسط علی قنبری-شوشتر  | 

سلام

 

ممنون از همه شما عزیزان که در همه حال به من لطف داشتین

 

شرمنده این مدت خیلی خیلی سرم شلوغ بوده وهست

 

ونتونستم بیام و در خدمت شما عزیزان

 

باشم می دونم مثل همیشه به بزرگواری خودتون پوزش

 

حقیر رو پذیرایید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 1:22  توسط علی قنبری-شوشتر 

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم

 

روز میلاد اقاقی را

 

جشن می گیرد

 

و بهار

 

روی هر شاخه کنار هر برگ

 

شمع روشن کرده است .

 

همه چلچله ها برگشتند

 

و طراوت را فریاد زدند

 

کوچه یکپارچه فریاد شده ست

 

و درخت گیلاس

 

هدیه جشن اقاقی را

 

گل به دامن کردست

 

باز کن پنجره ها را، ای دوست

 

هیچ یادت هست

 

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

 

برگ ها پژمردند؟

 

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

 

هیچ یادت هست؟

 

توی تاریکی شبهای بلند

 

سیلی سرما به تاک چه کرد؟

 

با سروسینه گلهای سپید

 

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

 

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

 

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

 

و محبت را در روح نسیم

 

که در این کوچه تنگ

 

با همین دست تهی

 

روز میلاد اقاقی را

 

جشن می گیرد!

 

خاک جان یافته است

 

تو چرا سنگ شدی؟

 

تو چرا این همه دلتنک شدی؟

 

باز کن پنجره ها را

                 

                         و بهاران را

 

                                         باور کن.

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 1:18  توسط علی قنبری-شوشتر  |