لحظه دیدار نزدیک است
بهارها پیمودیم ٬ پاییزها گذراندیم
نشستیم و گفتیم ٬ خندیدیم و گریستیم ٬ به ابتدا نگاه کردیم ٬ از انتها گریختیم ٬ غافل از اینکه
انتها ایستاده است و خود به سوی آن شتابانیم .
غرق گناه شدیم ٬ حتی با نگاه ٬ محو نگاه شدیم ٬ حتی با گناه .
دنبال نان دویدیم حتی به نرخ جان ٬ به جان خویش چسبیدیم ٬ حتی با عبور از روی نان .
زمزمه کردیم حدیث دل با خدای خویش در ظهور طوفان ٬ به فراموشی سپردیم عهدخویش
باخدای خود در غروب غم.
به نظاره نشستیم تنهایی خدا را و لیک بی تفاوت روی گرداندیم.
زانوی غم بغل گرفتیم و اشکهای خود را روانه ساختیم ٬ نگاهمان کردو خندید و خنده را به
لبهایمان نشاند.
آری لحظه دیدار نزدیک است
به کدامین ره قدم گذاشتیم ٬ دل به کدامین دم دادیم . وقتی که می دانستیم باید گذاشت وگذشت.
وقتی که می دانیم باید ندیده ها را دید.پس چشم به واقعیت گشاییم ٬ ببینیم و دل مبندیم.
همین است
لحظه دیدار نزدیک است
چشم به فردا دوزیم...
آینده در نگاه هاست... دیدگانت را بگشای٬ ببین که نگاهت می کنم٬
آری صدای معبود است
پس نگاهش می کنم ٬ نه...!!! حسش می کنم با تمام وجود٬ نوازشش می کنم از صمیم قلب.
لحظه دیدار نزدیک است
آری باز می گویم ٬ لحظه دیدار نزدیک است٬ مرا می خواند به سوی خویش٬
استجابتش می کنم.
دیگراوست که مانند همیشه سرنوشت در دستانش جای دارد.
خداوندا
تنها تورا می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.
۲۳
